جستجوی اين وبلاگ

در حال بارگیری...

یکشنبه ۳ ژوئن ۲۰۱۲

ارزش آدم


خورشید چقدر می‌ارزه؟ آب، خاک، هوا چقدر می‌ارزن؟ نظم و تعادل حاکم بر هستی و کهکشان‌ها چقدر می‌ارزه؟
به نظر من ارزش آدمها به میزان محبت بی‌دریغ و فراگیریه که به محیطشون (با اولویت نزدیکان) هدیه میدن، که حتما باید در بستری از احترام به حریم و حرمت اونا و خود باشه.
به نظر محبت بی‌د‌ریغ تنها دستمایه‌ی قابل ارزش در زندگیه ... محبت بی‌دریغ و فراگیر و حیاتبخشی که شبیه نور خورشید، آب و خاک و هواست... در این میون هوا بی‌دریغ‌تر و فراگیرتر و حیاتبخش‌تر به‌نظر میاد چون تنها کافیه دو دقیقه در دسترس نباشه تا مرگ فرا برسه... هر چند عناصر و مواد اصلی و ظاهری شاکله‌ی وجود ما رو خاک و آب و نور و هوا میسازه. ما خورشید رو شبها نمی‌بنیم و اگه چند روز آب و نون نخوریم نمی‌میریم، هر چند هر سه‌تاشون از حیاتی‌ترین و بی‌دریغ‌ترین عناصر حیات‌بخش هستند... اما دو دقیقه بی‌هوایی کار ما رو میسازه... البته در این میون ما کمتر از هر عنصری به هوا فکر می‌کنیم... چون بی‌دریغه و فراگیر و همیشگی و حیاتبخش و مفت... ما در شبانه روز چند بار به خوردن و آشامیدن فکر می‌کنیم که اگه تا چند روز نباشن نمی‌میریم؛ اما به نفس کشیدن که بیشترین کاریه که در شبانه روز باهاش درگیریم اعتنایی نداریم و بهش فکر نمی‌کنیم... چون فراگیر و مفته... مثل مهر مادر... این عنصر به نظرم مهم‌ترین و باارزش‌ترین عنصر حیات‌بخشه... درست مثل مهرورزی و محبت که آدما قدرشو کمتر میدونن و به نظر من تعادلبخش‌ترین و حیاتبخش‌ترین عنصر اجتماعی و رفتاریه که اول از خودمون و بعد به نزدیکان و عزیزانمون و دوستان و جامعه شروع میشه و ادامه پیدا میکنه... این عنصر حیاتبخش اجتماعی اگه نباشه تعادل و بقای جامعه به‌هم میریزه. محبت حتی بصورت کاسبکارانه و متوقعانه ممکنه منفعتی برای جامعه داشته باشه اما نفع قابل توجهی جز طلبکاری برای ما نداره...اون چیزی که به محبت و مهر ارزش حقیقی میده به‌نظرم مهرورزی بی‌دریغه که با ذات کاسبکارانه‌ی "مهرطلبی" فرق حیاتی داره. مهرطلبی از جنس محبتیه که در خوشبینانه‌ترین حالت، متولیان و مدعیان خدمت به جامعه با هر نیتی در نظامهای قیم‌مآبانه‌ی دیکتاتوری ازش دم می‌زنند، که مفتش گرونه چون پشتش توقع برده‌داری و استثمار پنهانه. یعنی تو رو و اراده‌تو تا وقتی مشمول خدمت میدونن که پیرو و مرید باشی نه انسان مستقل صاحب اراده.
اما مهم‌تر از تمام اینها اون جاذبه و تعادلیه که زمین و کهکشان رو با اون سرعت چرخش و حرکتش بصورت مدام و پیوسته آن‌چنان منظم نگه میداره که آب توی دلمون تکون نمی‌خوره... جاذبه‌ وقدرتی که نور و آب و هوا بدون اون هیچند... و به نظر من "محبت" و "مهرورزی" راهیه برای شناخت قدرت اون جاذبه‌ی تعادل‌بخش...جاذبه‌آی که خود از میوه‌های محبت بی‌دریغه. با این حساب من محبت و مهرورزی رو مهمترین ملاک ارزش و قیمت آدمها می‌دونم ...برای باور به این نظریه دلایل علمی و تجربی لازمه که اگه فرصت بشه بیشتر راجع‌بهش می‌نویسم.

پنجشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۲

از جون فیس‌بوک چی‌ می‌خوای؟

 هیچ‌کس حق نداره کلید به دری بندازه که ورود به حریمش به اون سپرده نشده. وقتی بر دری می‌کوبی، از پشت در می‌شنوی: کیه؟... هیچ‌کس حق نداره وقتی ازش می‌پرسن کی هستی، خودشو شخص دیگه‌ای معرفی کنه! مگر اینکه ورود با ماسک به اون فضا آزاد باشه! این از اولین اصول تمرین آزادی در صحنه‌ی زندگی مسالمت آمیزه، و البته قواعد میدان جنگ رودررو و واقعی و علنی چیز دیگه‌ایه! تا وقتی کسی به من تجازو نکرده من حق ندارم به اسم جنگ و یا دفاع باهاش بجنگم! زندگی مسالمت‌آمیز در هر جامعه و رعایت حریم و حرمت دوستی که جای خود داره...


مدتها پیش از خودم پرسیدم: از جون فیس‌بوک چی میخوای؟ و وقتی به پاسخم رسیدم، فورا پیجم رو توی فیس‌بوک بستم! به همین راحتی!
آیا فیس‌بوک رو می‌شناسیم، که چیه، کارکردش و کاربردش چیه؟ هیچ از خودمون پرسیده‌ایم"مارک الیوت زاکر برگ" واسه چی فیس بوک رو راه انداخت؟ ممکنه بگید به ما ربطی نداره، ما بهره‌مون رو می‌بریم. مثل زور و چاقویی که برای رسیدن به قدرت و لذت و پوست‌کندن میوه و یا احیانا برای تجاوز به حقوق دیگران و یا کشتنشون ازش بهره می‌بریم. اما دوستان خوبم! به نظر من موضوع به همین سادگیها هم نیست. بین یه آدم‌ نسبتاکامل که توی کارخونه‌ی دنیا به عصاره‌ی محبت تبدیل میشه با یه شخصیت پدوفیلی که از بچه‌ها خوشش میاد و ممکنه براشون خروس‌قندی بخره تفاوت از زمین تا آسمونه.
راستی فیس‌بوک یک ابزار ایجابیه یا سلبی؟ برای بهبود رابطه‌ و توسعه‌ی محبت و اهداف انسانیه و یا یک حربه‌ی جنگ و یا دفاع هم می‌تونه باشه؟ فیس‌بوک جای کنشه یا واکنش؟ محلی ایجابی و جای توسعه‌ی روابط واقعیه، و یا محلی سلبی و یه پناهگاهه و جای فرار به عنوان پاسخی منفعلانه به نیازهای ناممکن؟
هر موجود و هر سیستمی در جهان کاربرد و اهداف سیستمی مشخص و اصلی و حقیقی داره، که البته ممکنه کاربردهای فرعی و غیرحقیقی هم پیدا بکنه و بهش بار شه، که مغایر با سلامت و تعادل کاربردی اون سیستمه، که میتونه به عدم تعادل و تخریب و تشدید ناهنجاریها منتهی بشه. آدم هم از این قاعده بیرون نیست! تعادلش و رشد و  تکامل و بلوغش راه و معنایی داره که برای اغلب آدما ناشناخته‌ست.
زاکر برگ وقتی پلت‌فرم فیس‌بوک رو طراحی میکرد، اول توی این فکر بود که دانشجویان واقعی بتونن با هم رابطه داشته باشند. بنابراین "مارک زاکربرگ" سایت فیس بوک رو از اتاق خود در دانشگاه هاروارد آمریکا طراحی کرد و در تاریخ 4 فوریه 2004 اونو به‌عنوان یک وب‌سایت اجتماعی مخصوص دانشجویان هاروارد راه اندازی کرد؛ اما کم کم به این نتیجه رسید که چه خوبه آدمای واقعی بتونن با نزدیکان دور افتاده و دوستان قدیمی و واقعی و فامیل و آشنا‌شون رابطه داشته باشند، تا مدرنیته باعث نشه نیازهای فطری و عاطفیشون توی دنیای مدرن بیش از پیش محجور بیفته و لت‌و‌پار بشه.
اما همونطور که بیماران پدوفیلی خلاء و ضعف توانمندیهاشون را با تجاوز به اراده‌های نابالغ مرتفع می کنند، و البته خیال می‌کنند با این سوء‌رفتار مشکلشون حل میشه، اما عملا هم روح خودشونو نامتعادل‌تر و بیماتر می‌کنن و هم باعث آسیب به دیگری می‌شن، فیس‌بوک هم بصورتی غیرسیستمی مورد سوء‌استفاده قرار گرفت و باعث کاربرد دوست‌یابی مجازی و فعالیتهای اجتماعی شخصیتهای مجازی و آی .دی.های مجهول الهویه در بستری که برای آدمای واقعی آدرس‌دار تاسیس شده بود شد!
من خودم یکی از قربانیان این سوءاستفاده‌ی غیرکاربردی بودم که بعد از فهم این حقیقت به فعالیتم خاتمه دادم.
سالها پیش وقتی بعد از کم‌رونق شدن دنیای ارکات، به قصد جهانگردی و جایگزینی خلاء فعالیتهای عادی اجتماعی گذارم به فیس‌بوک افتاد یه آی‌دی مجازی ساختم. یعنی خشت اول رو کج بنا کردم چرا که فیس‌بوک به‌قصد حضور آدمهای واقعی در فضای مجازی بود...اما من توی ایران بودم و به دلایل امنیتی نمی‌خواستم آدرسم مشخص باشه. من می‌خواستم فعالیت اجتماعی داشته باشم. اما بعد از مدتها دریافتم که این فعالیت اجتماعی مجازی نمیتونه در فضای ناامن‌تر از واقعیت با آی.دی مجازی کاربردی داشته باشه. چون فهمیدم هویت اصلی من برای گرگ‌های درنده‌ی متفکر معلومه، اما برای بره‌ها‌ی از دنیا بی‌خبر معلوم نیست.


در وبلاگ مجموعه مقالات و تحقیق‌های دانشجویی، طی کنفرانسی راجع‌به فیس‌بوک، تحت عنوان ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود" آمده‌ است:
گریز از واقعیت، پناه گرفتن در دنیای مجازی
جدا از جنبه‌های سرگرمی این شبکه اجتماعی؛ فیس‌بوک به فضای امنی برای جوان ایرانی تبدیل شده است که تا حد زیادی واکنشی به ناامنی در عرصه اجتماعی است؛ به عبارتی حوزه‌ای که نمونه واقعی آن استاندارد‌ها و آزادی عمل‌ و رفتار حداقلی را در اختیار جوانان قرار نمی‌دهد و یا با کنترل و نظارت بیش ‌از اندازه این کار را می‌کند؛ می‌تواند از دید کاربر فضایی محسوب شود که آنچه را در واقعیت از آن محروم شده در فضایی مجازی محقق کند. در فیس‌بوک فرد می‌تواند هویتی متفاوت از خود ارائه دهد و از جبر هویت واقعی خود رهایی یابد و یا حداقل حس رهایی از این جبر را تجربه کند. فرد می‌تواند چهره، اندام و موقعیت اجتماعی خویش را دوباره بسازد و دوستان خود را از نوع انتخاب کند؛ و با این گزینش چهره‌ای از خود را که بنا به برخی معذوریات و محدودیت‌های فرهنگی، اجتماعی و یا خانوادگی نمی‌تواند در عالم واقع از خود ارائه دهد، در این محیط به نمایش بگذارد. این بازتعریف و آزادی عمل یکی از اصلی‌ترین دلایل گرایش جوانان به فیس‌بوک در میان جوانان ایرانی است.
او در پایان مقاله‌ی خود اضافه میکند:
جولیان آسانژ موسس وب سایت ویکی لیکس می‌گوید:
«فیس‌بوک تنفر آمیز ترین ابزار جاسوسی است که تاکنون ایجاد شده‌است. هر کس که نام و مشخصات دوستان خود را به شبکه اجتماعی فیس‌بوک اضافه می‌کند باید بداند که به شکل رایگان در خدمت دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکاست و این گنجینه اطلاعاتی را برای آنها تکمیل می‌کند .
متاسفانه من توقع داشتم همه‌کس، چه شخصیت‌های واقعی در مجاز، و چه شخصیتهای مجازی اندر مجاز، با یک آی‌دی مجازی اندر مجاز مثل خودم روراست باشند! در صورتی‌که وجود و توقع من به‌نوعی یک "نقض غرض" بود و باعث مغلطه و سفسطه می‌شد؛ چرا که من بنا نداشتم با دوستان مشخص و واقعی، با هویت واقعیم رابطه برقرار کنم و این نقض قرضی بود در فضای فیس‌بوک و بنابراین ورودیها (این‌پوتها) منجر به خروجی‌های (آوت‌پوت‌ها) سالم و درستی نمی‌شد.
دوستان عزیز! فراموش نکنیم فضای وبلاگ با فیس‌بوک فرق میکنه و عملکرد و کاربردش متفاوته و اگه ما اینو نشناسیم باعث  می‌شیم هم بر سوء‌تفاهم برانگیزتر شدن فضا‌ی رابطه دامن بزنیم و هم وقت خودمون و بقیه رو تلف کنیم. ما با حضور واقعیمون در این فضای ناامن که به عنوان جایگزینی برای شبکه‌های واقعی در بستری امن طراحی شده، در واقع قربانی نقض‌غرض می‌شیم و اگر با چهره‌ای مجازی وارد شیم خودمون موجبات نقض‌غرض رو فراهم می‌کنیم.  
به‌همین دلیل من بعد از مدتها آی. دیمو توی فیس‌بوک دی‌اکتیو کردم و دوباره به وبلاگ رو آوردم. اون موقع خیلی از دوستان مجازی در فیس‌بوک ناراحت شدن و بهم ایراد گرفتند اما من هیچ‌وقت فرصت نکردم تا بهشون اینو بگم که دوستان مجازی محترم عزیز! فیس‌بوک فضای مجازی برای حضور آدمهای واقعیه نه آدمهای مجازی، چون اگه این اصل رو رعایت نکنیم وقت خودمون رو تلف کردیم و حتی خودآگاه و یا ناخودآگاه موجب ورود آسیب به خودمون و دیگران می‌شیم و داستانمون شبیه استفاده از بمب‌اتمی میشه که بعد از خیانت ترومن به تعهدش به انسانیت و انیشتین، بعد از فاجعه ی هیروشیما باعث اون جنایت انسانی بزرگ و نتیجتا عذاب وجدان برای انیشتین شد که هدفش شناخت طبیعت و  علم برای اهداف عالیه‌ی انسانی بود. متاسفانه در فضای ناامن واقعی و رسانه‌ای ایران که ایرانی دچار بحران هویت شده، و حتی در سرزمین‌های به ظاهر امن غربی مثل امریکا که اطلاعات واقعی مورد بهره‌برداری امنیتی قرار می‌گیره ، فیس‌بوک از اهداف عالیه‌ش دور افتاده و حضور مجازی آدم‌ها در شبکه‌ی اجتماعی مجازی فیس‌بوک داستان کاربران رو  شبیه داستان یک پدوفیلی دوسر سوز کرده که هم مورد سوء‌استفاده قرار میگره و هم ممکنه ‌سوء استفاده کنه... چون کنش‌ها و واکنش‌های آدم‌های واقعی رو  که برخیشون ناگزیز به تقلب شدن و به لباس و پوششی غیرواقعی و پنهانی در اومدن رو دچار سردرگمی و ناهنجاریهای پرهزینه و گره‌ی گور میکنه.
آیا بهتر نیست به اهدافمون دقیق‌تر نگاه کنیم؟ هدف ما از حضور در شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک چیه؟ آیا هدف ما با نیات و کارکرد ابزاری مثل فیس‌بوک همخوانه؟ آیا می‌تونیم با حضوری واقعی به محدوده‌ی دوستان و آشنایان آدرس‌دار اکتفا کنیم؟ و یا نه مایلیم در پوششی مجازی و امن وارد زندگی خصوصی دیگران بشیم و هر وقت دلمون نخواست بدون پرداخت هزینه پامون رو بکشیم بیرون؟ البته شاید بشه در وبلاگ و یا سایت خصوصی از این آزادی برخوردار بود، اما به‌نظر من فیس‌بوک جای این آزادی نیست! پس آیا بهتر نیست مسئولانه‌تر مراقب وقت و حریم و حرمت خودمون و دیگران باشیم تا میوه‌ی این عمر محدود، تلخ و کال و کرمو نشه؟

دوشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۱۲

عملکرد نفرت و دیکتاتوری در روح ملی

در قاموس نگاه دیکتاتور روشنفکر میهنم، دیالوگ با مامور اعدام خود، و حتی بیان نگاهی نو و علمی و حتی گمانی در مورد تحلیل بوسه‌ای که استالین به محبوب خود زده، به معنای رفاقت با "اجنبی" است و بالعکس! و چنین گناهی سزاوار تنفر  و طرد و حذف است!


واکنش‌های خشن و نه‌چندان خشن برخی از دوستان در مواجهه با آراء دیگران، گاه علی‌رغم پوششی منطقی و اوپن مایند و آزادیخواهانه، مرا بر آن واداشت تا به یک نکته‌ی بسیار مهم اشاره کنم که شاید بخش اعظمی از نگاه آزادیخواهانه جهت رسیدن به تعادل و امنیت باطنی و اجتماعی به آن وابسته باشد. مطلب کمی طولانی به‌نظر می‌رسد اما با بیان روایتی جالب از میلان کوندرا که آن‌را از وبلاگ دوشنبه عاریت گرفته‌ام، نتیجه‌ی پایانی شاید برای خوانندگان خالی از لطف نباشد!
تنفر هم مثل عشق حق توست! گاه این تنفر ارادی نیست. مثل تنفر از زحمت ناشی از پذیرش یک میهمان عزیز در خانه که به دلیل مود خاص روحی ماست؛ و وقتی فروکش کرد خود نسبت به رفتار ناشی از آن واکنش منفی خواهیم داشت و مثل روایت ویولتای عزیز در نوشته‌ی "کتلت و نون سنگک" سالها بعد و یا حتی همان لحظه خود را ملامت خواهیم کرد؛ اما آن حال و مود بد آن روزها اجتناب ناپذیر بود و حالا که در آن وضعیت نیستیم می‌توانیم در موقعیتی آرامتر با چشمی بی‌حجاب، "خود" آن روزهایمان را بهتر را ببینیم. "تنفر" چه به‌جا و چه نابه‌جا یکی از عوال  ندیدن حقیقت است. و هر چه که مانعی برای ندیدن باشد برای تعالی روح ما و آزادیخواهی مضر است.
اما بر خلاف آن تنفر غیر ارادی، گاه "تنفر" ارادی است. و در چنین وضعیتی ما عامدا به نابودی و ناآرامی خود دست یازیده‌ایم و تا این هست رستگار و متعادل و آزادیخواه نخواهیم شد.
مکانیسم نفرت و دیکتاتوری در سرزمینهایی که در حکومتهای دیکتاتوری و توتالیتر شکل گرفته‌اند، در رهبران حکومت و مردم نتیجه‌ای نسبتا یکسان دارد، هر چند هر یک از راههای متنوع و مقدور خود مرتکب آن می‌شوند. حکومتها با دزدیدن اعتماد مردم و شمشیر و شکنجه و شستشوی روانی  و تهدید و محرومیت از حقوق اجتماعی شهروندان خود به طرد غیرخودی و توسعه‌ی تنفر ملی و تملک بر غیر خودی  مبادرت می‌ورزند؛ و مردم کوچه‌و بازار با عواطف شورانگیز و بایکوت و تحریم و تنبیه و تشویق و قهر و آشتی. اما نتیجه‌ی کار هر دو یک پیام دارد: اگر تو با من نیستی، پس برمنی و علیه من؛ و آن که با من نیست دوست من نیست و حتی دشمن من است؛ و این یعنی جنگ... بنابراین من باید تو را به هر وسیله حتی با عاطفه تصرف کنم تا  خودی شوی؛ تا با تملک تو بتوانم به آرامش و تعادل برسم و تو را بپذیرم؛ جز این باشد از تو احساس نا امنی خواهم کرد و این احساس غریبه بودن، ریشه در زخمهای گذشته‌ی تاریخی دارد که با یک سفسطه‌ی هیجانی آنچنان چشم ما را کور می‌کند که می‌توانیم ناخودآگاه و گاه خودآگاه از این احساس به نفع توسعه و بازتولید "نفرت" از غیر خود سوء‌استفاده کنیم.
با این موانع جدی و همین خصوصیات جهان سومی است که به این زودیها امیدی به آرامش و تعادل جامعه‌ی آزادیخواه ما نمی‌رود
تنفر کور و بدون اندیشه که مبتنی بر جهل و نادانی و گمان و پیش‌فرض است باعث میشود نگاه انسان پست مدرن علی رغم تمام ادعاهای آزادیخواهی و استقلال فرد فرد جامعه در تولید ایده‌هایی که حتی در چارچوبهای هدایتگر مدرنیسم نمی‌گنجند نتواند بی‌غرض ببیند و بفهمد. چون او بصورت شرطی‌شده نمی‌خواهد بفهمد. نمی‌خواهد و نمی‌تواند به چشمان بی‌واسطه‌ی محجوب خود اعتماد کند! او عمدا برای حفظ تعادل عادت‌شده‌ی خود دوست دارد نبیند چون نه حوصله دارد نه توانایی لازم را. او آنقدر ضعیف شده که گاه آب را بر خود حرام می‌کند تنها به این بهانه که نرون و فرعون و هیتلر و استالین و موسولینی از آن نوشیده‌اند!
به همین دلیل دوستانی همچون "آرشین" که با زخمها و بن‌بستهایی ناشی از مقاومت متحجرین در دوران گذر از سنت به مدرنیته (دوران مدرن) مواجه شده‌اند وقتی با دنیای افسارگسیخته‌ی پست‌مدرن مواجه می‌شوند پیش از ورزیده شدن در مدرنیته‌ی دوران مدرنیسم، صرفا به شکسته شدن تمام مرزهای رفتاری توجه می‌کنند و تحت تاثیر حس بی‌وزنی ناشی از رهایی و آزادی ناشی از آن،  وازده از تنگناهای سنت، هر حرف و ایده‌ای که  بر مذاق پیش‌داوریهایشان خوش نیاید را چشم بسته به عرفان غیرکاربردی و تحجر دین متعرض، و دین متحجر متعرض، و به سلاطین توتالیتر حکومتهای دینی و در یک کلام به تمام عناصر "سنت" و گذشته‌ی خود منتسب می‌کنند.
نگاه هرمونتیک و آرام و بی‌غرض به هستی و طبیعت،‌ به انسانها و حقوق بی‌ضرر آنها، نگاه سختی است که تا در باطن و روح و نگاه انسان آزادیخواه زمان ما بازتولید وتمرین نشود، چشیدن طعم آرامش نه برای او و نه برای دیگران محقق نخواهد شد. و به نظر من در چنین جامعه‌ای حالا حالاها باید دیکتاتوری حاکم باشد تا آنارشی ویرانگر حاکم نگردد. هر چند تداوم دیکتاتوری راه حل نیست و زدودن آن مستلزم روندی تدریجی است و بر این اساس تمام تلاش آزاد‌اندیشان قبل از هر گزینه باید پرداختن به خود است نه دیگری.
"ستاره شناسی" علم احمقانه و عارفانه‌ای نیست اگر دانشمندان منتسب به اسلام در قرون گذشته به شیوه‌ی خود به آن اشتغال داشته‌اند. آنچه مهم است نوع نگاه و شیوه‌های متنوع نگاه است که به عنصری واحد معنایی متفاوت با دیگری می‌دهد. با این حساب تنفر و پیش‌داوری و هر حس و هیجان و تفکر دگم و شرطی شده و موروثی از گذشته، میتواند باعث فریب یک آزادیخواه در نگاه به عناصر طبیعت و محیط خود شود.

و اینک: روایت «میلان کوندرا» از تصویر روزمره توتالیتاریسم *
این خانم به سال 1951 در محاکمه‌‌های استالینی پراگ بازداشت و به اتهام جرایمی محاکمه شد که مرتکب نشده بود. بعلاوه، در آن هنگام صدها کمونیست دچار وضعی مشابه وضع او شدند. همه آنان در سراسر زندگی، خود را با حزبشان کاملا یگانه می‌دانستند. هنگامی که این حزب ناگهان به متهم کردن آنان برخاست، همگی مانند ژوزف ک. (شخصیت رمان کافکا) پذیرفتند که «همه زندگی گذشته‌شان را مو به مو بررسی کنند» تا خطای نامعلوم را بیابند و سرانجام به جرایمی واهی اعتراف کنند. دوست من موفق شد جان سالم به در برد زیرا این شجاعت خارق‌العاده را داشت تا از «جست و جوی جرم خویش»، برخلاف تمام رفقایش سر باز زند. سرپیچی از همکاری با دژخیمانش مانع شد که آنان بتوانند در محاکمه نمایشی نهایی از او استفاده کنند. بدین ترتیب بجای آنکه به دار آویخته شود فقط به زندان ابد افتاد. پس از پانزده سال از او کاملا اعاده حیثیت شد و آزاد گردید.
این زن هنگامی دستگیر شد که بچه‌اش یک‌ساله بود. پس وقتی از زندان بیرون آمد پسری شانزده ساله داشت و از آن وقت دو نفری زندگی خوش و ساده‌ای را آغاز کردند. دلبستگی مفرط او نسبت به پسر کاملا فهمیدنی است. روزی که من به دیدن آنان رفتم پسرش بیست و شش ساله شده بود. مادر سرافکنده و آزرده اشک می‌ریخت. علت گریه کاملا بی‌اهمیت بود: پسر بامدادان خیلی دیر بیدار شده بود، یا چیزی از این قبیل. به مادر گفتم: «چرا خود را برای چیزی به این بی‌اهمیتی اینقدر ناراحت و عصبی می‌کند؟ آیا ارزش گریه کردن دارد؟ واقعا زیاده‌روی می‌کنی».
پسر به جای مادرش پاسخ داد: «نه، مادرم زیاده‌روی نمی‌کند. مادر من زنی بسیار خوب و شجاع است. وقتی همه وا دادند او توانست مقاومت کند. می‌خواهد من مردی لایق و شایسته شوم. راست است، من به موقع بیدار نشدم، اما مادرم من را به خاطر چیزی عمیق‌تر سرزنش می‌کند. رفتار من، رفتار خودخواهانه من مورد شماتت اوست. من می‌خواهم همان کسی شوم که مادرم می‌خواهد. به او قول می‌دهم و شما را شاهد می‌گیرم».
اگر حزب نتوانسته بود منظور خود را در مورد مادر عملی کند، مادر توانست به منظور خود در مورد پسر نایل شود. مادر پسر را واداشته بود تا اتهام پوچی را بپذیرد. "به جست و جوی جرم خویش» بپردازد و به اعتراف علنی مبادرت ورزد. من، بهت‌زده این صحنه محاکمه کوچک استالینی را تماشا کردم و بی‌درنگ فهمیدم که مکانیسم‌های روان‌شناختی که در بطن وقایع بزرگ تاریخی (ظاهرا باورنکردنی و غیرانسانی) عمل می‌کنند، همان مکانیسم‌هایی‌اند که بر موقعیت‌های شخصی و خصوصی (کاملا معمولی و بس بشری) حاکم‌اند"...
                                                 میلان کوندرا – «هنر رمان» – نشر قطره – صفحه200
===================

یکشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۲

مردم جز رفراندوم چه راهی دارند؟

با این قانون اساسی بسته که راهی برای تجدید نظر مردم برای تغییر حکومت ندارد، برای احقاق دیدگاه مردم در مورد تغییر تفسیر کننده‌ی حق و باطل به جای حجت زمان شما، و یا اصلاح باور خود و انصراف از گزینش هرگونه تفسیر انسانی از حق و باطل و انتخاب حکومت و یا دولتی مردمی که به برقراری دین اجتماعی توسط بشر باور ندارد، چه راهی به جز رفراندوم برای مردم باقی است؟ مردم چگونه و از چه راهی می‌توانند از این حق غصب شده‌ی خود توسط حجت شما دفاع کنند؟  رفراندوم و یا راهی دیگر؟ آن راه  کدام است؟

 سلام دوست عزیز!
فرض کنیم تمام حرفهای شما دربست قبول! از جمله این‌که گزینش سیاست یک گام به‌عقب دو گام به پیش یک تاکتیک است، مثل مکر در جنگ سخت و نرم...(هر چند که جنگ سخت شمشیر می‌‌خواهد و تعبیر جنگ سرد تعبیری قراردادی و غیرواقعی و من درآوردی است و نمی‌تواند مصداق جنگ واقعی باشد) فرض کنیم حتی سلیقه و نوع قرائت و شناخت و تصمیم‌ نهایی در مورد نوع تکنیک و تاکتیک بازی در نظام بین‌المللی و داخلی نیز از حقوق مطلق یک فرمانده باشد؛ و نیز کاری نداشته باشیم که مکانیسم تصمیم‌سازی و نظارت بر تصمیمات رهبر، بصورت غیرمتمرکز و یا نیمه‌متمرکز باشد، و یا بصورت دموکراتیک باشد، و یا بصورت فردی و متمرکز دربست و باز هم بصورت مطلق در تمام فصول در اختیار خود رهبری باشد. گیریم تمام تئوریهای شما در توجیه رفتار رهبر شما درست باشد. بارها خدمتتان عرض کرده‌ام که فرض کنید من به‌عنوان یک ایرانی با تمام تحلیلهای شما در حوزه‌ی نگاه شخصی موافق باشم. اما من فکر می‌کنم یک مشکل اساسی این میان مطرح است که نادیده گرفتن آن باعث می‌شود تمام تئوریهای این بنای مینیاتوری شما روی نعش حقیقت بنا شده باشد. مشکل اساسی و بنیادی اینجاست که: خشت اول چون نهاد معمار کج...تا ثریا می‌رود دیوار کج. با این بنای حق‌به‌جانب کج چه می‌کنید؟!
البته گیریم که حضور نرون و فرعون و هیتلر در راستای نظام تربیتی رب‌الارباب به‌خواست خدا باشد و شکی هم در آن نباشد؛ اما آن‌چه مهم است به گمان من آزادی اراده و گزینش و انتخاب ارادی فرد فرد آحاد بشر در ترمیم و اصلاح باورها و گمان خود به حق است که البته در این راه ذاتا هیچ گمانی از جمله گمان من ممکن است ره به حق نبرد! و من‌ ایرانی بخواهم دموکراسی مردمی و برآیند آراء نسبی و غیرقطعی را مبنای توافقات اجتماعی قرار دهم! در هر صورت اما داشتن این "گمان" بصورت انحصاری حق من و شما و دیگری است نه حق وکیل تسخیریمان؛ آن‌هم در مسیر آزمون و خطا برای درک مراتب باورهایی که در انحصار من است نه شما، آن هم در مسیر  صیروت جبر و اختیار آحاد بشری که تک تک به دنیا آمده‌اند نه جمعا که بتوان یکهو باور به حجتی را بر آنها تحمیل کرد.
نکته‌ی ظریف در همین خشت اول است. اراده‌ی تک تک افراد در کسب مراتب ایمان و باور!... که اگر جز این باشد نقش این حق خصوصی بر باد فناست و دخالت مستقیم بشر در پروسه‌ی باور مردم نوعی نقض غرض است که دامن زدن به این نقض غرض حتی در منطق دین و مذهب شما مصداق شرک جلی است. به نظر من حتی در چارچوب باور شما غصب چنین حقی از خصوصیات یک دیکتاتور است نه بنده‌ای که در بالاترین مقام زمینی، تنها یک انذار کننده و بشارت دهنده است و نمی‌تواند کسی را مؤمن کند و القاء ایمان خلائق در حیطه‌ی تکالیف و وظایف و توان او نیست.
نکته و پرسش من اینجاست که بر اساس کدام حق بنیادی و روش اثباتی شما به خود حق می‌دهید به جای فرزندان آن پدرانی که سی و سه سال پیش قانون اساسی امروز را مدار بسته‌ و بت‌واره‌ای ساخته‌اند که حق رفراندوم مستقیم و انتخاب را برای نسلهای فعلی و بعدی از آنان سلب کرده، تا شما به جای آنها تصمیم بگیرید و ولایت بر آنان را برعهده‌ی حجت خود بنهید؟! که حبس کردن چنین حقی بر اساس عِده و عٌده لااقل نیازمند اعلام شفاهی آن به آحاد مردم و آزادی اراده‌ی مردم برای تسلیم و یا گزینش راه دیگر است. که تمامی حق با چنین مصادره به عنفی عین باطل است!
براستی چرا با پنهان کردن این حق ذاتی آحاد مردم حتی صغیر (به زعم خود)، بنای کار خود را بر باطل کبیر به جای حق‌اکبر گذاشته‌اید؟
به نظر من در واقع بر مبنای این رویکرد و این مغالطه، شما با پوشش حق به جنگ الله خود رفته‌اید ودر چنین صورتی آیا دفاع را حق خلق‌الله (به تعبیر خودتان) و مردم می‌دانید و یا می‌خواهید در این مورد همچنان تقیه کنید؟ که با این بازی با کلمات در مدار بسته و زندان اراده‌ی مردم،  خدای فرعون هیچ‌گاه مجوز ایمان خدای غیر فرعون را برای قوم موسی صادر نخواهد کرد! براستی چه حرفی دارید برای آگاه کردن من؟
که موضوع و "متن اصلی"  قبل از شنیدن هر تحلیل شما، پاسخ به پرسش من است، و تمام تحلیلهای شما حاشیه‌ای بر متون فرعی است! بنابراین این تئوریزه کردن شما به چه کار می‌آید وقتی خشت اول آن کج است؟
دوست عزیز!
شما در پاسخ به من می‌گوئید:
فکر کنم زبان من واقعا الکن است چون شما مثل همیشه سخن از منشاء نظری حق می‌گوئید:
سوال من این است آیا باور و رای مردم برای‌ مشروعیت نظام شما (نه حق و باطل) مهم است و یا نیست؟
به نظر من و به تائید قرآنی که شما مدعی باور به آنید، مهمترین رکن مراتب ایمان و باور، تجربه و باور خود فرد و اراده‌ی خداوند و تقدیر است نه تلاش رسول‌الله و یا اولیا.
با این حساب گیریم تمام مردمی که در سی و سه‌سال پیش به قانون اساسی جمهوری اسلامی رای دادند فرق آنرا به حکومت اسلامی می‌دانستند (که هم اکنون هم نمی‌دانند!). با این فرض آن انتخاب چه ربطی به نسل فعلی دارد که باید خود باور خویش را به کرسی بنشاند؟ مشکل من این است که تمام این حرفهای شما گذشته از درست یا نادرست بودنش وقتی قابل شنیدن است که بر جنازه‌ی حقیقت استوار نباشد.
و حقیقیت این است که اراده‌ی مردم و نسل امروز باید مجددا و مستقیما مورد سنجش مستقیم قرار بگیرد که خود را تسلیم حجت مورد نظر شما بکنند یا نکنند. زندگی ائمه‌ای که به آنها معتقدید در زمان خود نشان می‌دهد که بیعت مردم با ایشان در طول زندگیشان فراز و فرود داشته‌است و بر آن مبنا هیچگاه ایشان خود را بر مردم تحمیل نکرده‌اند و از حکومت کناره گرفته‌اند. اما حکومت فعلی یکبار برای همیشه چنین تجدید نظری را در دایره‌ی بسته‌ی نظارت استصوابی مسدود کرده است. آیا چنین دخل و تصرفی در اراده‌ی مردم  در تعابیر شما غصب حق مردم نام ندارد؟ آیا بر اساس موازین خودتان ادای تکالیف شما در زمین غصبی درست است؟ گیریم ادای تکلیف شما به حکم حجت شما برای شما درست باشد! اما حق بقیه‌ی مردم چه؟ آیا راهپیمائی محدود مردم و یا رای غیر مستقیمشان در انتخابات نمایشی (که می‌تواند جبرا بر اساس انتخاب بین بد و بدتر باشد نه اعتقاد به قانون اساسی و بر این مبنا قابلیت تفسیر به رای را دارد)، روش مستقیم و صریح و قابل اعتنائی برای رفراندوم و بیعت است که حالا ما ناگزیر باشیم برای فهم و درستی انتخاب مردم امروز پس از تصمیم شما، به صحت مکانیسم تشخیص حق و باطل شما گوش کنیم؟
به نظر من بحث از تئوری حق و باطل که معبری و صیرورتی خصوصی و شخصی دارد، یک بحث انحرافی است در اجتماع. موضوع حق و باطل بدوا امری شخصی است نه اجتماعی. شما مگر از تک تک مردم بر سر تعریف واحد حق و باطل بیعت گرفته‌اید که می‌خواهید برای اقناء من مشروعیت نظام را موکول به تعریف خود از حق کنید؟ و یا شاید معتقدید اصلا مردم در مشروعیت نظام دخیل نیستند؟ با این حساب برای احقاق دیدگاه مردم در مورد تغییر تفسیر کننده‌ی حق یا باطل به جای حجت شما، و یا انصراف از هرگونه تفسیر انسانی از حق و باطل و انتخاب حکومت و یا دولتی مردمی که به برقراری دین اجتماعی توسط توسط بشر باور ندارد، چه راهی به جز رفراندوم برای مردم باقی است؟ مردم چگونه و از چه راهی می‌توانند از این حق غصب شده‌ی خود توسط حجت شما دفاع کنند؟  رفراندوم و یا راهی دیگر؟ آن راه چیست؟

جمعه ۲۵ مهٔ ۲۰۱۲

ناز و نیاز در قرن بیست و دوم

عمه بلقیس خانوم جان!
گفتی امروز بدجوری حالت گرفته بود!

برات از علت حیاتی اولویت "مهرورزی" بر "مهرطلبی" گفتم  و اینکه با نگاه به حقایق متعادل هستی رسیدم به این‌که اگه علت بودنم بر اساس توانایی مهرورزی بدون‌توقع نباشه، تلف میشم و زندگی رو می‌بازم، و همیشه طلبکار و حسرت به‌دل و ناراضی و تنگ‌نظر می‌مونم. 


گفتی: اما یک چیزی رو بهت بگم که متاسفانه من اصلا نمی‌تونم بی‌حد و مرز یا بی‌دریغ کسیو دوست داشته باشم…کلا من دختر مغرور و لجباز و سرخود معطلی هستم… کلا همیشه یک ابروی من اتوماتیک وار بالا ایستاده! اطرافیانم به من می‌گن به تو نمی‌یاد آدم مهربونی باشی و وقتی کاری براشون می‌کنم با تعجب بهم نگاه می کنند… آدم جاه‌طلبی هستم… من یک perfectionist  به‌تمام معنا هستم… و به این واسطه همیشه در اضطرابم… کلا خیلی ریسک می کنم… همیشه به این فکر می‌کنم که از یک جایی عقب موندم و الان باید یک کاری بکنم، حتی روی صندلی بند نمی شم… چند تا کار رو با هم انجام می‌دم… اگر طرفم یک شب پشت به من خوابید شک نکن من دو شب بعدشو پشت بهش می‌خوابم! یا مثلا اگر یک‌جایی غلط اضافه بکنه و بی‌محلی بکنه می‌رم تو این فکر که چه‌جوری پدرشو در بیارم که جبران بشه… اما در واقع هرگز در زندگیم کسی رو آزار ندادم
عمه بلقیس‌خانوم جان!
اینایی که گفتی عموما زبان و خصوصیت یه زن طبیعیه توی این ولایت... البته با درجاتی بیش و کم... بدا به حال مردی که قدرتو نمی‌دونه ... توی مملکت ما مردا روحا بازنده‌تر از زنها هستن، هر چند زنها هم جسما و هم روحا لت و پار میشن آخر... خوشا به‌حال مردی که زبان و ادبیات زن رو بدونه... و خوشا به‌حال زنی که ادبیات مرد رو بدونه... ضعفها و نقصها و  ویژگیهای ذاتی زن و مرد طبیعیه، اما مشکل وقتی پیدا میشه که اینا میخوان مساوی مساوی باشن و غافل از درک خصوصیتهای متنوع و مکمل وجودشون، از طرفشون  اینو میخوان که همینی که من امر می‌کنم باش! اما مرد و زن فرهنگ فردسالار و کم‌تحمل این دیار و هر دیاری که هیجانات تاریخی و اجتماعی ارباب رعیتی درشون بیشتره به‌دلیل اینکه در جا واکنش طبیعت‌شونو نشون میدن؛  بنابراین و متاسفانه تنها عامل تعادل‌بخش براشون این وسط بازی برد و باخت و یا بازی زور و تسلیم بی‌منطق با چاشنی با لبخنده...:یک دست شلاق، یک دست شاخه‌ گل! (از طرف فمنیستهای طرفدار نیچه)
"نیچه" نتونست بفهمه که قدرت مورد نیاز زن، امنیت و صلابت اطمینان‌بخش یه کوهه نه برانگیختگی ناشی از شلاق! زن جامعه‌ی مورد نظر اون هم، گول لات‌‌های بی‌مرام رو خورد و نتونست به هیچ کوهی توی آغوشش امنیت بده.
به نظر من توی سیستم قاراشمیشی که هیجان و قوانین بی‌ربط و زور حاکمه، باید مردها که زور بیشتری دارن هنرمندتر از زنها باشن تا زندگیشون با عشق نسبی با هیجانی سازنده دوام پیدا کنه و با محبتی بخشنده زاینده‌ بشه، وگرنه اگه هنر و زباندانی عملی و رفتاری (نه شعارگونه) و تحمل مرد در حد زن و یا حتی کمتر از اون باشه، ممکنه این زندگی با زور زدن دوام بیاره، اما توی جهنم تموم میشه.
نتیجه‌ی آخر: توی جامعه‌ی ایران مرد اگه یه لات کودن باشه و نفهمه و مرد نباشه، زندگی ول معطله و به زن ظلم مضاعف میشه! اما اگه مرد یه کم بفهمه و اهل توکل به خدای نادیده نباشه، اصلا نباید بره سراغ زن، چون عاقلانه نیست! مگر وقتی‌که جسما و روحا رستم دستان باشه، پوریای ولی باشه، یه پهلوان باشه و البته نه تنها قهرمان! چرا که در فراز و نشیبهای این جامعه‌ی زورمدار و ناامن بدون عشق حقیقی آرنولد هم که باشه زود بادش میخوابه و بالاخره یه روزی زن رو لت و پار میکنه! این وسط نه‌اینکه زن نقشی نداشته باشه، اما نقش چندان تعیین‌کننده‌ و پایداری نداره، چون مستضعف‌تر از مرده و زورش به خشونت حاکم بر جامعه نمی‌رسه.
اگه بخوایم سهم بدیم به تاثیر مرد و زن در نظام سرزمین گل و بلبل‌مون در عصر گذر از سنت به مدرنیته، شاید بشه گفت: نقش زن و مرد در تعادل یک زندگی در ایران حدود سی و هفتاده. مثلا من که الان امتیازم شصت و نه هست عمرا نتونم برم واسه غلامی !!!!!!!!! (دور از جون اهالی اندورنی و تمام ملت آگاه و همیشه در صحنه، عجب ملت قالتاق کلاهبردار دروغ پروری ... غلامیییی؟؟؟؟؟ !!!!!!! هاهاها) مرد اگه بدون شناحت بره واسه غلامی به‌احتمال قوی در آینده یه ضحاک میشه... و معمولا ته‌ش تبدیل به یه شیاد و لات بی‌مرام خالی‌بند و فحاش و ضعیف‌کش و حقیری میشه که ضعیف‌تر و حقیرتر از اون پیدا نمیشه... میشه همون اسیدپاش به معشوق از سر تملک یک ارباب... میشه فحاش و پرده‌در در هر زمینه‌ی کلامی و عملی صلاح برقراری تعادل و آمنیتش به‌جای بزرگی حقیقی، میشه خشونت و ارعاب و زورگیری و لات‌بازی و ضعیف‌کشی که از خصوصیتهای یه فرد حقیر و کوچولوست که کم میاره و جا و بی‌جا جرزنی میکنه... اما اگه بره واسه آدم شدن: باید مرد باشه، پناه باشه، امنیت باشه، صبور باشه، هنرمند باشه، مهرورز باشه، راستگو و صادق باشه، بیشتر از توانایی وجودی نقد و  اندازه‌ی جیبش مهر زنی نکنه و  وعده‌ی سر خرمن نده، بیشتر از توانش تلاش کنه، چیزی از کسی طلب نکنه، به جای عربده‌کشی و زر زدن عمل کنه، شعار نده، عربده نکشه، مرد باید ضعیف‌کش نباشه، دلیر باشه، عادل باشه، رحیم باشه، بصیر باشه..."بصیرت"! همون شعار خنده‌داری که کوری شود عصاکش کور دگر...بصیرت نه به این معنای دیکتاتور مآبانه که عین من فکر کنید! بالاخره مرد باید تمام اون چیزایی که برای رهبری یه ملت تعیین کردن همون باشه و خالی نبنده! دیکتاتور نباشه، زور نگه، جاه طلب و تمامیتخواه نباشه، زورگیر نباشه، شکنجه نده، دروغ نگه، تقلب نکنه، دزد سرگردنه نشه، تجاوز نکنه... فریب نده، خیالباف و متوهم نباشه، همسرشو غیرخودی ندونه، خودی رو ملک خودش ندونه، خانواده‌شو دشمن ندونه...کین‌ورز  نباشه، دلش بزرگ باشه و خود دار، تهمت نزنه، خشونت به کار نبره... قدرتمند و استوار مثل کوه باشه اما نرم‌تر از گلبرگ و حریر، مرد باید بوی خوب عطر آدمیت بده: مهربون و مهرورز و دمکرات و آزادمرد و امنیت روح و جسم باشه (ببخشید سیاسی شد یه کم)... و به روزی نیفته که همه آروزی مرگشو کنن! مرد باید اینقدر ضعیف و خار و حقیر نباشه که برای امنیت خودش به نام خانواده خودشو پشت چاقو و قمه و زور بازو قائم کنه... مرد نباید اینقدر کثیف باشه و نباید اجازه بده که استضعاف زن اونو نامرد و بی‌رحم  و دیکتاتور بار بیاره...‌(مرد باید سیاستش عین مرام آزادگی باشه)
کلام آخر: توقعی اگر هست از کسیه که طبیعت و جامعه بهش قدرت بیشتری تزریق کرده! و البته توی این جامعه اون مرده نه زن! مرد اگه یه پاش بلنگه از دست زن کار زیادی بر نمیاد! چون قدرت هنر توی هردوتاشون ضعیفه و معمولا هنر تنهای زن با اینکه بی‌تاثیر نیست اما معجزه‌ای برای یک زندگی سالم و پویا نمیکنه! مگر اینکه زن واقعا با قدرت و هنرمندیش بتونه تمام ضعفهای مرد عاجزشو جبران کنه! و این یعنی چیزی نزدیک به معجزه در حد خدا...همون که بهش میگیم: الهه!
میزان و شدت این حرفها رو میشه به نسبت وسعت وجودی هر زوجی کم و زیاد و متعادل کرد... با این حساب خلایق هر چه لایق؛ و یا از کوزه همان برون تراود که دراوست! توی این مملکت کار زیادی برای کسی نمیشه کرد و تنها برای مرد بودن خود و یا زن بودن خود شاید بشه گام کوچیکی با فهم و اراده و معرفت و بالابردن توانائیهای آدمیزادی برداشت! مرد باید مرد باشه... از دست زن کار زیادی بر نمیاد! مگر اینکه خودش بره خواستگاری مرد و خودش بفهمه چی می‌خواد و پاش وایسته! به‌نظر من فرمول آخر توی این مملکت با این قوانین و فرهنگ عصرحجری در تعارض با القائات مدرن قرن بیستمی اینه: مرد تا مرد نشده نباید اقدام به ازدواج کنه مگر اینکه زن بره خواستگاریش. برخی میگن ازدواج همه‌چیزو درست میکنه اما جز باور قلبی سالم و بلوغ  و معرفت چیزی در وجود ما نمی‌تونه هیچ کاری رو به نتیجه برسونه؛ وگرنه باید طرفین از امنیت مفاهمه‌ای آزاد برخوردادر باشن و برای چنین چیزی باید روحا آزاده باشن نه متحجر.
این ناز و نیاز دلیل بر تحقیر زن و مرد نیست بلکه این نقشیه که باید یه وقتهایی غیررسمی عوض بشه چون جامعه عوضیه متاسفانه. هر وقت روح دمکراسی و امنیت نسبی اراده‌ی مختار و آزاد در جامعه و بین مردم برقرار باشه اونوقت زن و مرد هم متعادل میشن و جای ناز و نیاز هم درست میشه. مجنون قرن بیست‌ویکمی ناز میکشه، لیلی قرن بیست و سومی ناز میکنه! زن غالبا آروزهاش فراتر از مقدوراته اما مرد می‌تونه با پایمردی در عشق و محبت یکطرفه این فاصله رو کم کنه... شاید توی قرن بیست و دوم به هم برسن! در چنین شرایط امنی شاید مرد بتونه مرد باشه زن زن، و عشق و مفاهمه در شرایط امن بیشتر امکان ظهور داره. تا زن و مرد بیمار و آسیبدیده متاثر از روابط ناامن ارباب و رعیتی هستند متاسفانه امیدی به نجات وصل معنادار نیست! عمه جون اما تو ناامید نشو، چون به نظرم میرسه علاوه‌ بر ایمان آدم صادقی هستی، ریاکار نیستی...با این حساب فکر می‌کنم بالاخره یه مردِ مرد پیدا میشه فدرتو بدونه، و تو قدرشو بدونی! فقط باید یه کم ورزش کنی... روزی چند دقیقه. حالا توی اصفهان نشد شاید توی شهرکرد! شاید لازم باشه برگردی نیم‌متر بری عقب‌تر و با قدرت اونو از پشت توی آغوش بگیری.
دوستت دارم عمه جون.

پنجشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۲

چرا اینشتین شیعه شد، اما رئیس‌جمهور اسرائیل نشد؟!


خبر می‌گوید:  آخرین دست‌نوشته‌ی منسوب به اینشتین ("دی ارکلرونگ"، یعنی: بیانیه) بواسطه‌ی پرفسور  ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضاء شرکت­های اتومبیل بنز و فورد و .. از یک عتیقه­‌فروش یهودی خریداری شد، که بخشی از متن آن قبل از انتشار کتاب بصورت فایل پی دی اف در دسترس است. 

طبق اظهارات پایگاه خبررسانی آیت‌الله بروجردی، بر اساس نوشته ی واصله در آخرین مکاتبات منسوب به اینشتین او یک شیعه‌ی اثنی‌عشری شده‌بود:
طبق این نوشته بروجردی که به جدایی دینمدار از سیاست عقیده داشت، بر اساس سفارشش به اینشتین، او از قبول کاندیداتوری برای ریاست جمهوری اسرائیل خودداری کرد!
ضمنا از جمله مهم ترین نظرات بروجردی مخالفت تلویحیش با ولایت فقیه است. او تاکید داشت که کسی، تحت عنوان نماینده‌ی امام زمان نمی‌تواند به دخل و تصرف در امور مسلمین بپردازد.
در این نوشته به جز ادعای متن آن، اصل سند مربوطه تاکنون در معرض دید عموم کارشناسان قرار نگرفته، اما طبق ادعای منسوب به شخصی به‌نام پروفسور ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) به عنوان مترجم، و نیز سایت آدرس‌دار و قابل ردیابی پایگاه خبررسانی آیت‌الله بروجردی و نیز وبلاگ شخصی به نام جهانیگری، اظهار شده که سند مزبور درصندوق امانات سری لندن نگهداری می‌شود. متن مزبور چنین آغاز می‌شود:

 آلبرت اینشتین در رساله­ی پایانی عمر خود با عنوان : دی ارکلرونگ"، یعنی : بیانیه" ، که در سال 1954 ( =1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می­دهد و آن را کامل­ترین و معقول­ترین دین می­داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه­ی اینشتین با آیت­الله العظمی بروجردی (فوت 1340 ش = 1961 م) است که توسط مترجمین برگزیده­ی شاه ایران و به صورت محرمانه صورت پذیرفته است.
اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خو درا با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از نهج­البلاغه و بیش از همه بحارالانوار علامه­ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی و ... توسط حمیدرضا پهلوی (فوت 1371 ش) و ... ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می­شده تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی­شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده­اند. از آن جمله حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می­کند که : هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می­خورد و آن ظرف واژگون می­شود. اما بعد از این که پیامبر اکرم (ص) از معراج جسمانی باز می­گردند مشاهده می­کنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ... اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه­ی "انبساط و نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می­نویسد....
همچنین اینشتین در این رساله "معاد جمسانی" را از راه فیزیکی اثبات می­کند (علاوه بر قانون سوم نیوتون = عمل و عکس العمل) او فرمول ریاضی "معاد جسمانی " را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" می­داند: E=M.C2>>M=E:C2 یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت­ الله بروجردی با احترام و بارها به لفظ "بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ "حسابی عزیز"...
سه میلیون دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضاء شرکت­های اتومبیل بنز و فورد و .. از یک عتیقه­ دار یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط شناسی رایانه­ای چک شده و تأیید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. هم اکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی – توسط دکتر عیسی مهدوی (برادر دکتر ابراهیم مهدوی) و توأم با تحقیق و ارائه منابع مذکور در متن (توسط اینجانب) می­ باشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است . اصل نسخه این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن – بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی – سپرده شده و نگهداری می­شود. توضیحات بیشتر و شماره ثبت آن را برای اطلاع خوانندگان در آغاز برگزیده این کتابچه ارائه خواهیم داد.
گزیده­ای از آخرین رساله اینشتین: (DIE ERKLA"RUNG دی ارکلرونگ = بیانیه) ترجمه: دکتر عیسی مهدوی، تحقیق و پیشگفتار و پاورقی: اسکندر جهانگیری

پیشگفتار
در اوائل سال 1382 شمسی (=2003م) پروفسور ابراهیم مهدوی ( تولد 1310 ش ) – مقیم لندن پس از سفری به آمریکا و آلمان و فرانسه و دیدار با برخی سرمایه­ داران شرکت اتومبیل سازی "فورد" در آمریکا و "بنز" در آلمان و "کنکورد" در فرانسه و جلب رضایت برخی از اعضاء آنها جهت کمک مالی برای خریداری این رساله گران­قیمت بالاخره موفق شدند قرار داد خرید آن را از یک عتیقه­ دار یهودی را به امضاء برسانند. بهای این رساله که تماماً به خط خود انیشتین می­باشد سه میلیون دلار تمام شد که به این ترتیب سرشکن شده پرداخت گردید:
1/000/000 $ BENZ به افتخار این که اینشتین آلمانی بود.
1/000/000 $ FORD به افتخار این که در آمریکا میزیست و نیز به افتخار جان . اف. کندی . رئیس جمهور آمریکا ( مقتول 1963 م ) که در این رساله بارها اینشتین از وی نام برده و او را رئیس جمهور آینده آمریکا دانسته است حال آن که در 1954 م ( سال نگارش این اثر ) هنوز 7 سال به زمان انتخاب وی مانده بود! و این از پیشگویی­های اینشتین به شمار می­رود. نیز شاید سرنخ­هایی از معمای حیرت­انگیز ترور زنجیره­ای خاندان کندی در این رساله موجود باشد که بتوانیم دریابیم چرا کندی کشته شد؟ راز این معما کجاست؟ چرا خانواده او نیز قربانی شدند؟ و چرا ... ؟
500/000 $ : CONCORDE به افتخار جناب لاوازیه – مقتول 1794 م در انقلاب / یا شورش / فرانسه – و نیز قانون بقای ماده او که در این رساله بارها یاد شده است.
500/000 $: TITANICبه یاد بود کشته شدگان حادثه اندوهبار کشتی "تایتانیک" انگلیسی و نیز الکساندر فلمینگ انگلیسی (فوت 1955م) – کاشف پنیسیلین و از یاری کنندگان اینشتین در نگارش این رساله – بخش­هایی که مربوط به اسرار علم پزشکی و زیست شناسی و داروشناسی آن می­شود.
شخصیت­های اصلی این رساله : آلبرت اینشتین (فوت مشکوک 1955 م) / الکساندر فلمینگ (فوت 1955م) آیت­الله العظمی سید حسین بروجردی (فوت 1961میلادی) / نیلز بور (بوهر) شیمیدان و فیزیکدان دانمارکی که او نیز با اینشتین در نگارش این اثر همکاری می­کرد (فوت 1962م) / جان . اف . کندی ( مقتول 1963م) / علیرضا پهلوی ( مترجم و رابط ) (کشته شده بر اثر سقوط هواپیما توسط عناصر سازمان «کا. گ. ب» شوروی در 1954م (= 1333 ش – سال نگارش این رساله) / حمیدرضا پهلوی (مترجم و رابط فوت 1371 ش = 1992م ) که نیلز بور او را به اینشتین معرفی کرده و در آن زمان 22 ساله بود.
سؤالی که اینجا مطرح می­شود این است که چرا سه تاریخ مرگ ( 1954 – 1955 و باز 1955م ) و نیز سه تاریخ مرگ (1961 – 1962 – 1963 م ) دقیقاً پشت سر هم واقع شده؟ و چرا نویسنده (اینشتین) با همکار اصلی او در این نگارش (الکساندر فلمینگ) هر دو در یک سال (1955 م ) مرده­اند ؟ و چرا یکی از مترجمین و رابط­ها (علیرضا پهلوی) در همان سال نگارش راسله بر اثر سقوط هواپیما جان داده است؟ و باز چرا همین چند سال قبل دو فرزند مترجم و رابط دیگر (حمیدرضا پهلوی) به نام­های بهزاد و نازک در سن جوانی به طرز مشکوکی در خارج از ایران مسموم شده و مرده­اند؟
و بالاخره چرا باید این رساله از چنین شخصیتی (اینشتین) حدود نیم قرن (!!) مخفی بماند و چرا "صندوق امانات سری انگلیس" به بهانه پرهیز از ایجاد "یک رولوشن (انقلاب خطرناک مذهبی)" اجازه تکثیر این اثر علمی – مذهبی را تحت هیچ شرایطی به ما نمی­دهد؟
سرآغاز متن کتاب، اولین عبارت کتابچه اینشتین / خطاب به آیت ­الله بروجردی این عبارت آلمانی است :Herzliche Gru``&e von Einstein هرتسلیش گروشس فن آینشتاین = با صمیمانه­ترین سلام­ها از اینشتین محضر شریف پیشوای جهان اسلام جناب سید حسین بروجردی. پس از 40 مکاتبه که با جنابعالی بعمل آوردم اکنون دین مبین اسلام و آئین تشیع 12 امامی (*1) را پذیرفته ام / که اگر همه دنیا بخواهند من را از این اعتقاد پاکیزه پشیمان سازند هرگز نخواهند توانست حتی من را اندکی دچار تردید سازند! اکنون که مرض پیری مرا از کار انداخته و سست کرده است ماه مرتس ( مارس) (*2) از سال 1954 ( *3*) است که من مقیم آمریکا و دور از وطن هستم.
به یاد دارید که آشنایی من با شما از ماه آگوست (اوت) (*4*) سال 1946 یعنی حدود 8 سال قبل بود ( *5) . خوب به یاد دارم که وقتی در 6 آوگوست 1945 آن مرد ناپاک پلید (*6*) اکتشاف فیزیکی من را – که کشف نیروی نهفته در اتم بود – همچون صاعقه­ای آتشبار و خانمانسوز بر سر مردم بی دفاع هیروشیما فرو ریخت من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقتنامه­ای بین المللی به امضاء و تصویب جهانی برسانم.
گر چه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد ولی ثمره آن آشنایی با شما مرد بزرگ بود که هم تا حدی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم بالاخره سبب مسلمان شدن پنهانی من شد. و چون این آخرین یادداشت من در جمع­بندی این چهل نامه است / برای خوانندگان گرامی ( بعدی ) نیز می­نویسم همانگونه که آقای بروجردی – مقیم شهر قم / در ایران – می­دانند : من در آوگوست 1939 (*7) طی نامه­ای به روزولت – رئیس جمهور وقت آمریکا – او را از پیشرفت آلمان نازی – که در ابتدای جنگ جهانی دوم بود – در مسئله شکافتن اتم و آزاد کردن و مهار انرژی عظیم آن جهت کشتار و نابود کردن آنی برخی شهرها مطلع ساختم و اکیداً به او (روزولت ) گفتم که برای بازداشتن آلمان نازی از این نقشه جنایت امیز ... باید ابرقدرتی چون آمریکا – که به نظر من عاقل­ترین و ... خونسردترین ابرقدرت­های دنیای فعلی است – سریعاً گروهی را مأمور بررسی و تحقیق علمی – در شکافتن هسته اتم – بنماید و به سرعت باید بمب اتم را بسازد چون دیر یا زود این سگ از زنجیر در رفته – یعنی آدولف هیتلر نژآدپرست خوانخوار – آن (بمب اتم) را ساخته و چون ببیند از راه جنگ متعارف حریف تمامی دنیا نمی­شود – حتماً متوسل به آن شده و لااقل چندین شهر بزرگ را هدف بمب اتمی خود قرار می­دهد. اما وقتی آمریکا ... آن را از قبل ساخته و اعلان نموده باشد یدگر امثال هیتلر دیوانه نمی­توانند دنیا را به آتش بکشند! پس جناب پاپ پیوس دوازدهم نیز – که آغاز دوره پاپی وی برا مسیحیان کاتولیک جهان / از همان سال 1939 بود – فتوا به این امر صادر کرد و فقط اکیداً قید نمود که : هرگز نباید از این سلاح اتمی برای جنگ – حتی با خود نازی­های آلمان – استفاده شود سپس من نامه­ای به محضر شریف پیشوای اسلامی آن زمان سید ابوالحسن (ابوالحسن اصفهانی – که مقیم نجف بودند – نوشتم / ایشان نیز در جواب گفتند که : از باب ناچاری لازم است که بمب اتم ساخته شود تا آلمانی­ها بهراسند و دست به حمله اتمی به هیچ کشوری نزنند . ولی استعمال این سلاح مرگبار در قانون اسلام بطور کلی ممنوع است و هرگز نباید از آن – به نحو ابتدایی – استفاده شود حتی علیه خود آلمان نازی باز تأکید می­کنم . تا آنجا که امکان دارد نباید سلاح اتمی بکار گرفته شود و باید با اسلحه متعارف با آلمان نازی مقابله کرد"
آری ! جهان در آن روزها وضعی اضطراری پیدا کرده بود . به حکم چنین بزرگ­مردانی (از ادیان و مذاهب مختلف) من (اینشتین) ناچار بودم که روزولت را در جریان ساخت بمب اتم قرار دهم و این اقدام مانع عملکرد آلمان نازی شد و با این عمل من جان بسیاری از مردم دنیا نجات داده شد / اما افسوس که این فرمول به دست آن مرد دیوانه دیگر (*6 افتاد و توصیه­های من و روزولت را از یاد برده / دچار وسوسه شیطانی شد و در حال مستی دستور داد که خلبان احمق و جنایتکار او در 6 اوگوست 1945 که دنیا تازه داشت طعم تلخ جنگ دوم را از یاد برده و صلح جهانی در حال استقرار بود – این بمب خطرزا را در هیروشیما فرو افکند !! بمبی که بقدر یک توپ بیشتر اندازه نداشت و به زمین نرسیده در آسمان شهر منفجر و شهری را مبدل به خاکستر کرد !! احساس می­کنم که هر گاه به یاد این حادثه می­افتم چند ماه و یا چندین سال از عمرم کاسته می­شود و پیرتر می­شوم!! و من همان طور که در جنگ اول جهانی بین سال­های 1914 – 1918 در صدد ارائه طرح صلح جهانی بودم و موفق نشدم / در این 6 سال سیاه جنگ دوم 1939 – 1918 نیز دائماً در تکاپو بودم که بنحوی بتوانم طرح صلح جهانی را ارائه بدهم / باز هم نتیجه نگرفتم!! گویا شکافتن هسته اتم بسیار آسان­تر بود از شکافتن قلب سخت و سیاه انسان!! براستی که این موجود دوپا (!) سرسخت­ترین موجودات جهان است !! ... و در مقیاس­های کوچک­تر نیز همواره ناکام بوده­ام / هنگامی که ورزش­ های رزمی از جمله کاراته / جودو/ و کنگ فو و مانند این چیزها {...} از شرق وحشی بی­تمدن و خرچنگ خوار – یعنی چین و ژاپن و کره – به وسیله اروپا و آمریکا آمد / من از جمله مخالفان این گونه ورزشها بودم و تأکید می­کردم که چنین آداب و رسول وحشیانه­ای خشونت را در جامعه رواج می­دهد ... ولی همه مانند دیوار گچی (!) به من نگاه کردند و هیچ نگفتند و چنان که خود حضرتعالی (= آقای بروجردی برای من در جواب نامه ((ایکس – 25)) مرقوم فرموده­اید // در اسلام ... حتی کندن یک مو یا ایجاد یک خراش سطحی و یا حتی اندک ناراحت ساختن یک انسان – غیر مجاز و ممنوع است !!// . آری ! سیاست فقط فکر لحظه­های هیجان­آور را در سر می­آورد / حال آن که این عملکردهای سیاسی همچون قوانین معادلات ریاضی نتایج و عواقبی جبران ناپذیر و غیر قابل دفع را در پی می­آورد!! و اکنون ای جناب ... بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان بسیار از شما سپاسگزارم که در 1952 در پی مرگ (وایتسمن) – رئیس جمهور وقت اسرائیل هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که / آیا ریاست جمهوری اسرائیل را – که رسماً و علناً به من (اینشتین) پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده و مهاجر از وطن می­دانستند – بپذیرم؟ / خود در جواب نامه ((ایکس – 32)) فرمودید: انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمی­پذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است . پس شما خود را آلوده سیاست نکنید" لذا من (اینشتن) نیز به بهانه اشتغالات علمی / این پیشنهاد را رد کردم.
*************************************
1- Zwo"Iffach
2 – Ma"rz
3 – برابر با اواخر سال 1332 ش / یا اوائل سال 1333 ش
4 – 5 – August تقریباً برابر با مرداد ماه 1325 شمسی
6 – احتمالاً منظور وی : هاری ترومن (1945 – 1953) است
7 – تقریباً برابر با مرداد 13
===========================================
پی‌نوشت:
1-دانلود کتاب "دی ارکلرونگ"
2- با توجه به اینکه ادعا شده اصل سند این نوشته ی منسوب به اینشتین موجود در صندوق امانات سری لندن میباشد، و با توجه به اینکه این سند تاکنون در دسترس کارشناسان آزاد قرارنگرفته است، بنابراین هر گونه قضاوتی بر اساس متن کتاب در حال انتشار از سوی پروفسور ابراهیم مهدوی فعلا ممکن نیست. اما در اینکه دو چهره‌ی بزرگ قرن بیستم، یکی مدعی دین‌شناسی (آیت‌الله بروجردی به عنوان بزرگترین مرجع عالم شیعه) و دیگری به‌عنوان بزرگترین فیزیکدان تاریخ  علم ( آلبرت اینشتین) در گذشته مراوداتی داشته‌اند و هر دو بر اساس اظهارات تاریخی و مکاتبات منتشره، دینمدار را از سیاست به نام خدا و حکومت بر مردم جدا می‌دانستند، نمی‌توان شک کرد!

سه‌شنبه ۲۲ مهٔ ۲۰۱۲

کابوس زندان ایدئولوژی برتر

میگی: "ایرادم چیه که اون بهم دل نمی‌ده؟" می‌پرسی پس چرا اول با اون شدت جذبت شد اما حالا انگار ازت یه جورایی می‌ترسه، و گویا می‌خواد تو رو تحت فرمان خودش در بیاره و با هر ابراز وجود از جانب تو بصورت چشم‌بسته مخالفت می‌کنه، و اصلا تو رو نمی‌بینه و یا نمی‌شنوه؟
دقیقا نمی‌دونه چرا مثل اول ازت خوشش نمیاد، فقط همین‌قدر میدونه که دیگه مثل قبل‌ترها ازت خوشش نمیاد؛ شاید چون خیلی پیچیده‌ای و نتونسته تو رو بشناسه و یا تو رو پیچیده‌تر از اون خواسته‌های ظاهری روز اول دریافته؛ و حالا تو رو با این‌همه پیچیدگی، غیرقابل کنترل و مبهم و غیرقابل احاطه می‌بینه.
خب طبیعیه... اغلب آدما دوست دارن طرفشون براشون مثل یه دوچرخه و یا حداکثر شبیه یه اتومبیل باشه که باهاش بتونن با احاطه ویراژ بدن بدون ترس.
اما تو عقل کل به نظر می‌رسی، اونم با مایه‌هایی که مشکوک میزنی! چون خیال می‌کنه تو منتسب به فلان ایده که طرف حالش ازش به‌هم میخوره ممکنه باشی. ایراد تو اینه که اون نمی‌تونه تو رو در هیچ امری مجاب کنه، و شاید ترسش از اینه که تو خداش بشی! اونم شبیه خدایی که خیلی زور زده از شرش خلاص شه، و از زندانش متنفره.
تو ادعا می‌کنی ایدئولوژی نداری، اما اون اینو باور نکرده چون اون طبق نگاه خودش در رفتار و علائق و گفتار تو  آثار یک ایدئولوژی رو می‌بینه.
 ببین: اگه تمام حرفات و ادعاهات درست باشه، به نظر من  یا اون ایدئولوژی داره، و یا فکر میکنه تو ایدئولوژی داری؛ و همین کارو سخت و پیچیده می‌کنه! جوری که سر راه دو تا دل دست‌انداز بوجود میاره.

شنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۲

"رپ" دفاع با کلمات زخمی، در مقابل تجاوز به عنف قدرت

(به بهانه‌ی فتوای قتل شاهین نجفی از سوی مراجع منتسب به اسلام حکومتی)


به نظر من، توهین و فحاشی به‌غیر بخصوص به عناصر و حریم باورهای عمومی و هویت مردم کاری نکوهیده و نادرست است و هیچ‌گونه جای دفاع ندارد! هر چند بر سر معنا و مصادیق توهین بر اساس سلایق عمومی اختلاف نظر وجود دارد، اما ایجاد شائبه و کم‌منزلت کردن حرمتهای مورد وثوق مردم حتی به قصد تابوشکنی‌‌های مفید به حال ارتقاء قدرت تشخیص مردم کاری خطیر و پرهزینه است. از سویی وقتی فحاشی، توهین، تهمت، تهدید، ارعاب، تجسس و آبرو بردن، و برملاکردن رازهای خصوصی مردم مخالف حکومت از طرف منتسبین به حکومت جریان دارد آنوقت باید منتظر هزینه‌های تحمیلی بیشتر بود! در همین راستا وقتی تمام آن حرمت‌شکنیها و ترغیب آنارشی توسط آقای احمد خاتمی علنا در نماز جمعه مجاز و مورد تبلیغ قرار می‌گیرد، و با سخنانی سفسطه‌آمیز از هرگونه تبلیغ باورهای ایرانیان غیرخودی به عنوان جنگ واقعی(!) که‌ مستلزم شمشیر است نه کلمات (!)، یاد می‌شود و در این جنگ تقلبی با حق‌به‌جانبی هر چه تمامتر، با فاکت‌آوردن از امامان، و قیاس مع‌الفارق آنان با خود، فحاشی و تجسس و برباد دادن اسرار و آبروی مردم به عنوان یک راهبرد جنگ مجازی (به بافته ی خود) مطرح شده و با انتساب عباراتی چون "سگهای‌باران‌خورده" به ایرانیانی که مخالف حکومتند، مردم عادی کوچه و بازار  به این امر ترغیب می‌شوند، آنگاه مشخص می‌شود که تمامیتخواهان حکومتی با سیاستها و تمهیدات معنادار، زمینه را آماده میکنند تا به‌نیت غبارآلود کردن جو سیاسی و اجتماعی، به‌منظور به‌خشونت کشیدن هر گونه اراده‌ و ابراز نظر منتقدانه، (همچون دوران جنگ واقعی) همچنان بهانه‌ای برای سرکوب و اختناق و محدود کردن فعالیتهای سیاسی مردم باقی بگذارند تا کسی جرات نکند هیچگونه اعتراضی به حکومت تمامیتخواه داشته باشد، تا نفس در سینه‌ی هر نفس‌کشی بند بیاید! براستی در قاموس تمامیتخواهان آیا واقعیت همان مجاز است؟! بر اساس همین سناریو  اینک قرعه‌ی فال به نام شاهین نجفی اصابت کرده و اکنون این "قربانی آسیبدیده" نتیجه و محصول کاشت و داشت  سیاستهای همین حکومت خشون و ضد اندیشه است که اکنون باید در این معرکه خون و جانش در جهت انحراف اذهان عمومی و تهییج عمومی برداشت شود! 
براستی آیا بی‌پدری شاهین نجفی عامل فتوای قتل اوست؟ و یا باپدری کشیش امریکائی که قرآن را آتش زده؟! هر چند در نظام قانونمند تهدید محلی از اعراب ندارد و ترویج خشونت امری غیرمدنی است، اما چرا کسی از این آقایان کاربلد حکومتی او را تهدید نمی‌کند که چندی پیش آتش زدن قرآن را مقابل دوربینهای تلویزیونی در امریکا عملی کرد؟ آیا قدرت ضعیف‌کشی در سیاست دینی باعث شده خون کسی که خود را مسیحی می‌داند رنگین‌تر از خون هموطنی باشد که خود را مسلمان هم نمی‌داند تا مرتد نامیده شود و در سایتهای مجازی برای ریختن خونش جایزه تعیین شود؟! اصلا چه کسی گفته شاهین نجفی مسلمان است؟ آیا حکومت منتظر غبارآلود شدن بازار تهدید از سوی دگراندیشان است؟   


جزای "بع بع" وقتی دارند سرت را می‌برند، کباب شدن قبل از ذبح است!
توی روز روشن حق او و هم‌وطنانش را خورده‌اند و او حالا دارد با زبان خاص خود نه برای خنده، نه برای تمسخر، نه برای تفریح، بل‌که برای اعتراض و انتقاد به ریاکاری، به دزدی، به سفسطه، به عوامفریبی، به فساد، به حقوق یغماشده‌ی خود و یک ملت اعتراض می‌کند!
آیا خونریزی شمشیر تنها پاسخ دفاع خشن با کلمات در اعتراض به حق ملی مصادره‌شده‌ی مردم میهن است؟
چند انسان مثل من و تو، از داخل ایران فتوی داده‌اند و بر این اساس قرار است کسی شاهین نجفی را در کشوری دیگر بر خلاف قوانین آن کشور بکشد! برای جهانیان دیگر دارد عادت می‌شود که یک مقام آدرس‌دار از این طرف دنیا (ایران) دستور قتل یک شهروند کشور دیگر را در آنسوی جهان بدهد! دیگر حتی دولت آلمان به این مداخله‌ی خارجی اعتراضی هم ندارد! خوشا به حال جهان! نمی‌دانم! زبانم لال اگر یک قبیله‌ی سرخپوست هم پیدا شود و حکم قتل صادر کننده‌ی حکم ارتداد را در اینسوی جهان بدهد چه بر سر جهان خواهد آمد؟!
موضوع از ریختن خون و تجاوز به عنف هم ساده‌تر ‌است: حکومتی طبق تفسیر خود از دین و قانون به روز نشده‌ی سی و سه سال پیش، حق ملی شهروندانش را  در داشتن نماینده و اعمال اراده در میهن خود از آنها عملا سلب کرده و یک‌تنه بر منابع ملی که حق تمام ایرانیان است با اجیر کردن نیروی نظامی-امنیتی از محل دارائیهای ملی بر ویرانه‌های سرنوشت یک ملت ترکتازی می‌کند. یکی از شهروندان با کلمات مجازی به‌زبان خود به سردمداران و مردم این جامعه اعتراض تندی دارد. اعتراضی خشن که به دلیل مجاورت آن با نام امام دهم شیعیان توهین به مقام ایشان شناخته شده و گوینده‌ی آن مستوجب مرگ دانسته شده! اعتراض با کلماتی که البته به خشونت رنگ خون و حق حبس‌شده‌ی ملی نیست!‌ آیا دادخواه و دادگستری در این میانه هست؟ براستی در مقابل این حکومت خونریز و جنگ‌طلب که تبلیغ و حرف زدن و اعتراض مجازی (نه حتی تحصن و اعتصاب و راهپیمایی) را جنگ واقعی می‌پندارد، جز برده‌ و گوسفند زبان‌بسته‌ی آماده‌ی قربانی چه می‌توان بود؟



دیگر همه می‌دانند که این روزها شاهین نجفی ترانه‌ای خوانده با تم "رپ" که سبکی واکنشی و اعتراض‌آمیز و خشن و خیابانی در موسیقی‌است که از دهه‌ی 60 از میان سیاهپوستان امریکا باب شده و به عنوان نوعی سلاح مبارزه جوانان سیاه با تبعیض‌های نژادی رایج در آن زمان مطرح بوده و تا امروز ادامه دارد و تقریبا جهانگیر شده. شاهین نجفی هم به عنوان خواننده‌ی‌ رپ مهاجر مقیم آلمان (که یک دانشجوی اخراجی است) ترانه‌هایش را به عنوان یک سلاح دفاعی به کار میگیرد تا در مقابله با خشونتهای اجتماعی-سیاسی برخی از دینمداران متجاوز به حریم انسان در ایران از حریم خود دفاع کند؛ که تاکنون مورد استقبال بخشی از جوانان معترض و به بن‌بست رسیده نیز قرار گرفته است. ترانه‌ی اخیر رپ شاهین نجفی به نام "نقی" در واقع شکوائیه‌ای است به امام دهم شیعیان در بن‌بست‌هایی که حکومت منتسب به دین جمهوری اسلامی برای او و هم‌نسلهای او و هم میهنانش به عنوان یک ایرانی آزاده پدید آورده است. جدای از  تائید و یا مخالفت با این سبک موسیقی و ادبیات حاکم بر متن ترانه‌های اعتراض‌آمیز او که بیشتر از مشکلات جوانان ایرانی به زبان نامعمول شعر مقفی، کلماتش را گاه خشن در قالبی محاوره‌ای و کوچه‌بازاری و بصورت مسلسل‌وار می‌گوید، باید توجه داشت که اصولا دلیل وجودی و گرایش به این سبک موسیقی چیست؟ تاریخچه‌ی این موسیقی میگوید اعتراض به نادیده گرفته شدن و مورد تجاوز قرار گرفتن حقوق سیاهپوستان امریکایی موجب تولد این نوع موسیقی است. و این همان دلیلی است که شاهین نجفی دلیل مخاطب قرار دادن امام دهم شیعیان را برگرفته از ظلم پیروان او به امثال خود می‌داند. او حتی مردم دمدمی مزاج را هم در دایره‌ی انتقاد خود وارد می‌کند. البته شاهین نجفی از دست‌مایه‌های موجود در فضای وب (مثل پیج نقی در فیس بوک) و نیز سیاستهای حکومت و همچنین احساسات برانگیخته و باورهای خودش بهره می‌برد تا به تندترین‌ترین شیوه بتواند پیام خود را به شمشیر کسانی که هویت او را عملا نادیده گرفته‌اند برساند. این پیام به گوش مراجع شیعه رسید و برخی از مراجع حکومتی حکم ارتداد او را به دلیل توهین به امام نقی که مصداق "سابّ النبی" است صادر کردند از جمله:  آيت‌الله صافی گلپايگانی و آيت‌الله مکارم شيرازی. آيت‌الله حسين نوری همدانی و آیت‌الله سبحانی.
برپایه قانون مجازات اسلامی درباره "سبّ" (دشنام‌دادن و به کار بردن الفاظ رکیک) هر کس به مقدسات اسلام یا هر یک از پیامبران یا امامان شیعه یا فاطمه، فرزند پيامبر و همسر علی‌بن ابی‌طالب، نخستين امام شيعيان، اهانت کند، چنانچه مشمول حکم سابّ النبی باشد، اعدام می‌شود در غیر این صورت به حبس از یک تا پنج سال محکوم خواهد شد.
مقام آیت‌اللهی مقامی است که برخی از ابناء بشر خطاپذیر منتسب به مذهب شیعه بر اساس استنباط نسبی و تائید پدران مدعی تفقه‌شان، خود به خود داده‌اند و بر این مبنا خود را دارای تفقه و فهم کامل از دین اسلام دانسته‌اند تا جائیکه به خود اجازه می‌دهند فتوای مرگ کسی را صادر کنند و یا کسی را از حقوق ملی محروم سازند! و بر همین مبنا آنها پیش از داوری الله در معاد، خود را فارغ التحصیل مقام آدمیت دانسته تا جائی که جانی را که در انحصار الله است را میتوانند به نیابت از او ساقط کنند؛ و البته ایشان به جان کسی که حق تعیین سرنوشت مردم و کسی مثل شاهین نجفی را در اعمال اراده در مدیریت میهنشان عملا از ایشان سلب و ساقط کرده کاری ندارند. آقایان صادر کننده‌ی حکم قتل، صدای مجازی کسی را که اعتراض می‌کند را می‌شنوند اما مصادره و یا حبس‌کردن حق واقعی او و میلیونها ایرانی را که با از دست دادن حق اعمال اراده در مدیریت کشورشان عملا حق حیات خود را در سرزمین خود از دست داده‌اند را نمی‌بینند! این است عاقبت حق‌به‌جانبی چند انسان خطاپذیر مثل من و تو و شاهین نجفی که تنها فرقشان با مردم عادی این است که اینان بر مسند زور و قدرت مصادره شده، سوار بر زین اسبند و ایرانی زیر لگدهای سمشان؛ که حتی آخ گفتن و نالیدنش هم به‌وقت درد و زخم دیدن، جزای مرگ دارد!
این بدان معناست که: دفاع مجازی مردم با کلماتی زخمی، در مقابل جنگ واقعی حکومتی علیه صاحبان اصلی میهن، پاسخی جز شمشیر ندارد!
===========================
پی نوشت:
لینک این نوشته در خبرنامه گویا